گفتی که باد مرده ست...
نظری کوتاه بر: گفتی که باد مرده ست.
گفتی که:
«__ باد مرده است !
از جای برنکنده یکی سقف ِ راز پوش
بر آسیاب خون
نشکسته در به قلعه ی بیداد،
بر خاک نفکنیده یکی کاخ
باژگون
مرده است باد !»
گفتی :
«__ بر تیزه های کوه
با پیکرش فرو شده در خون
افسرده است باد»
تو بارها و بارها
با زندگی ت
شرمساری
از مردگان کشیده ای.
( این را، من
همچون تبی
_ دُرُست
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند_
احساس کرده ام.)
وقتی که بی امید و پریشان
گفتی:
«__ مرده ست باد !
بر تیزه های ِ کوه
باپیکر ِ کشیده به خون اش
افسرده ست باد»__
آنان که سهم هواشان را
با دوستاق بان معاوضه کردند
در دخم های ِ تسمه و زرداب،
گفتند در جواب ِ تو، با کبر ِ دردشان:
«__زنده است باد!
تازنده ست باد!
توفان ِ آخرین را
در کارگاه ِ فکرت ِ رعداندیش
ترسیم می کند،
کبر ِ کثیف ِ کوه ِ غلط را
برخاک افکنیدن
تعلیم می کند.»
( آنان
ایمانشان
ملاطی
از خون و پاره سنگ و عقاب است)
گفتند:
«__ باد زنده است
بیدار کار خویش
هشیار کار خویش!»
گفتی :
« __ نه ! مرده
باد !
زخمی عظیم مهلک
از کوه خورده
باد !»
تو بارها و بارها
با زنده گی ت
شرم ساری
از مرده گان کشیده ای،
این را من
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند
احساس کرده ام.
8 بهمن 1353
با نگاهی به اشعار ِ سیاسی ِ شاملو به راحتی می توان استعاره های ِ همیشه تکرار شونده ای را تشخیص داد، از جمله مثلن کنار ِ هم نشستن ِ مفاهیم ِ شب، ظلمت، سیاهی، ستم، و در یک کلام بدی : شعر ِ وصل، قطعه ی ِ چهارم؛ شب بیداران؛ با چشم ها ؛ همیشه همان ...؛ شبانه، پچپچه را؛ تو را دوست می دارم، سرچشمه، طرح ... .
...
و بدین نمط
شب را غایتی نیست،
نهایتی نیست
و بدین نمط
ستم را
واگوینده تر از شب
آیتی نیست.
از طرفی ارجمندی ِ سپیده دم، روز، روشنی و تداعی های ِ این کلمات به گونه ای دیگر بر نقش ِ شب به مثابه ِ استعاره ای برای ستم ِ حکومت، چه پیش از انقلاب و چه بعدش، خود مکرر بر نقش این استعاره تأکید می آورد.
اما اگر این همه تکرار و یکنواختی ِ استفاده از استعاره ای یکسان ممکن است هنگام ِ بازخوانی ِ مجموعه ی ِ آثار، ضعف شاعر به حساب آید، و اگر بر او خرده بگیریم که هیچ نوع آوری و هیچ بازخوانی ای در دلالت ِ شب نکرده، و همیشه همان ها را تکرار کرده، چنان که خودش می گوید:
همیشه همان
شگرد
همان...
شب همان و ظلمت همان
تا«چراغ»
همچنان نماد ِ امید بماند.
در مقابل می توان موارد ِ متعددی آورد از واگشایی و زیر و زبر کردن ِ دلالت ِ کلماتی کلیدی در ادبیات ِ فارسی. از جمله در شعر ِ گفتی که باد مرده ست ... چنان که خواهد آمد هاله ی ِ معنایی_ ادبی ِ کلماتی چون کوه و باد به کل دیگر شده است. چنان که می دانیم کوه همیشه مظهر ِ قدرت، شکوه، بزرگی و... کلماتی با چنین تداعی هایی بوده است. این کلمات بار مثبتی( ارزشی ای) دارند، کوه همه ی ِ این معناها را در هاله ی ِ معنایی _ ادبی خود دارد. در مقابل باد همیشه مظهر بیهودگی، پوچی و ... بوده. ناگفته پیداست که این کلمات هم ازپیش، بار ِ منفی ِ بردوششان را به خانه ی ِ ذهن ِ خواننده می آورند. حال اگر به جای ِ کوه بخوانیم حکومت، و به جای ِ باد( هوا) بخوانیم مبارز ِ سیاسی( یا شاید هم مردم[ خلق])، آیا باز هم می توانیم این کلمات را با همان هاله های ِ معنایی-ادبی ِ پیشین شان بخوانیم؟
در این واگردانی ِ معنایی، کوه(حکومت)، جنایتکاری خوانده می شود که باد( مبارز ِ سیاسی) باید از آسیاب ِ خون ِ جنایاتش سقف برکند، قلعه ی ِ بیدادش را فتح کند و کاخش( حکومتش ) را باژگون کند. باد( مبارزِ سیاسی) با صفاتی چون زنده، تازنده، بیدار، هشیار، ترسیم می شود و نه فقط نمرده، بلکه غیابش فقط برای ِ این است که:
طوفان ِ آخرین را
در کارگاه ِ فکرت ِ رعداندیش
ترسیم
کند و
کبر کثیف ِ کوه غلط را
بر خاک افکنیدن
تعلیم کند. و کوه ( حکومت) درست برخلاف ِ باد، گرچه حضورش مسلم است و همه می دانند زنده است هست، گویی که نیست و مرده.
تو بارها و بارها
با زنده گی ت
شرمساری
از مرده گان کشیده ای
اهمیت ِ ادبی ِ این شعر فقط در واگردانی ِ هاله های ِ معنایی_ادبی ِ کوه و باد، و به تبعش، هر آنچه به این دو تلق دارد، نیست. ترکیب های ِ جدیدی چون دخمه های ِ تسمه و زرداب، کارگاه ِ فکرت ِ رعداندیش، کبر ِ کثیف ِ کوه ِ غلط ، ایمانی که ملاطش خون و پاره سنگ و عقاب است، تبی که خون به رگ خشک می کند، کبر ِ درد، سهم ِ هوا، سقف ِ رازپوش و آسیاب ِ خون، همگی کمک می کنند به نوشدن ِ شعر. این همه آشنازدایی ( همنشینی های ِ غریب) در یک شعر، همراه می شود با ساختی نو شده، در شعر ِ فارسی. شعر روایت ِ گفتگویی است میان ِ کوه و هواداران باد: گفتی، گفتند. اما میان ِ تکه های ِ این گفتگو ترجیع بند ِ ( قضاوت ِ) راوی ِ شعر، فاصله می گذارد. بدین ترتیب ساخت ِ قدیمی ِ گفتگو در شعر ِ فارسی، با نو شدگی ِ مضمون، زبان و روایت، دیگرباره به کار گرفته و از آن آشنازدایی می شود. از همین است که دیده ام گیجی ِ خوانندگان را در برابر ِ شعر، که از کوه انتظاری دیگر داشتند و از باد هم.
اما آیا در برابر ِ هم قرار گرفتن ،شب و روز، حکومت و مردم، کوه و باد و ... همان یقین ِ مطلق ِ سیاهی و سپیدی، نیکی و بدی نیست؟
آیا این مارا متوجه ِ این نکته نمی کند که در شعر ِ شاملو ما همیشه مردم( خلق) را در برابر ِ حکومت می بینیم؟ آیا این باهم_آیی ِ همیشگی، غیاب ِ همنشینی های ِ دیگر( مردم با/در مردم و حکومت با/در حکومت و ... ) را یادمان نمی آورد؟ آیا این ذهنیت ِ مطلق اندیش که حضور ِ مردم را در شعرش هنگامی مجاز می شمارد که در کنار/برابر ِ حکومت قرار بگیرند، گستره ی ِ دید ِ شاعر را محدود نکرده و خواننده را از نگاهی نافذ به روابط ِ افراد محروم نکرده؟
حرف این نیست که در شعر ِ شاملو مردم مطلقَن خوب اند، چرا که این مردم ِ ناآگاه به تمسخر گرفته می شوند در شعر ِ شب بیداران، یا در با چشم ها ... . حرف این است که مردم کلمه ی ِ بسیط ِ یکپارچه ای ست و غیر قابل ِ تجزیه به فرد. و به طریق ِ اولی روابط ِ این افراد با هم به حوزه ی ِ کلمات ِ شاعر وارد نشده، و کوچه هرگز به اجزای ِ تشکیل دهنده اش( خانه ها) تجزیه نشده ودر حد ِ یک کل باقی مانده.
سلام. مطلب دقیق و نکته سنجانه ای بود. خوش باشی.